نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه آدینهها. دیگر از خشم روزگار به مادر نمىگریزم و در نامهربانی هاى دوران،
حکایت حضور، براى من یادآور صبحى است که از خواب سیاهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من همیشه سرماى غم را میان گرمى دست هاى پدرم گم مىکردم. کاشکى کلمات من بى صدا بودند؛ کاشکى نوشتن نمىدانستم و فقط با تو حرف مىزدم؛ کاشکى تیغ غیرت، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز مىگرفت و در سراپرده دل مىنشاند؛ کاشکى دلدادگان تو مرا هم با خود مىبردند؛ کاشکى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!
مىگویند: چشم هایى هست که تو را مىبینند؛ دل هایى هست که تو را مىپرستند؛ پاهایى هست که با یاد تو دست افشاناند؛ دست هایى هست که بر مهر تو پاى مىفشارند.
مىگویند: تو از همه پدرها مهربان ترى، مىگویند هر اشکى از چشم یتیمى جدا مىشود بر دامان مهر تو مىریزد.
مىگویند ... مىگویند تو نیز گریانى!
اى باغ آرزوهاى من! مرا ببخش که آداب نجوا نمىدانم.
مرا ببخش که در پرده خیالم، رشته کلمات، سر رشته خود را از کف دادهاند و نه از این رشته سر مىتابند و نه سر رشته را مىیابند.
عمرى است که اشک هایم را در کوره حسرت ها انباشتهام و انتظار جمعهاى را مىکشم که جویبار ظهورت از پشت کوههاى غیبت سرازیر شود، تا آن کوره و آن حسرت ها را به آن دریا بریزم و سبکبار تن خستهام را در زلال آن بشویم.
اى همه آروزهایم!
من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مىکنى؟
با چشم هایم که یک دریا گریسته است چه مىکنى؟
با سینهام که شرحه شرحه فراق است چه خواهى کرد؟
از ندبههاى من که در هر صبح غیبت، از آسمان دل تنگی هایم فرود آمدهاند، چگونه خواهى گذشت؟
مىدانم که تو نیز با گریه عقد برادرى بستهاى و حرمت آن را نیکو پاس مىدارى.
مىدانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگرى دوست مىدارى. مىدانم که تو جمعهها را خوب مىشناسى و هر عصر آدینه خود در گوشهاى اشک مىریزى.
اى همه دردهایم! از تو درمان نمىخواهم که درد، تنها سرمایه من در این آشفته بازار دنیاست.
تنها اجابتى که انتظار آن را مىکشم جماعت نالههاست؛ تنها آرزویى که منت پذیر آنم، خاموشى هر صدایى جز ندای « یا مهدى» است.
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مِهر
آن مِهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟
مرحوم عارف بالله حاج اسماعیل دولابی فرمود:بچه دبستانی که بودم روزی از کوچه عبور می کردم.گویا بچه ها لانه زنبور را خراب کرده بودند و زنبورها عصبانی در پی انتقام بودند من که بی خبر از همه جا موهای سرم را تراشیده بودم به من حمله کردند و حسابی نیش زدند. ناله ام بلند شد و پدر و مادرم شروع کردند به نوازش و مقداری شیره انگور جای نیش زنبورها مالیدند تا زهر را بیرون بکشند و سوزش آن تمام شود.گرچه سوزش سرم مرا ناراحت می کرد از یک طرف به خاطر اینکه چند روز از مدرسه رفتن معاف خواهم بود و از طرف دیگر به خاطر نوازشهای شیرین و دلنشین پدر و مادرم از ته دل خوشحال بودم.گاهی اوقات تصنعی آه و ناله می کردم که آنان بیشتر نوازشم کنند. حال! ما با خدا و اولیائش همین کار را نمی کنیم؟ آیا خیلی از این آه و ناله ها و نازها که برای خدا و ائمه می کنیم به خاطر لذتی نیست که از نوازشهای آنها میبریم.از این طریق می خواهیم نوازش های آنان بیشتر شود؟البته خدا و اولیائش نازکردن بنده ها را هم خریدارند،در حالی که اگر انصاف بدهیم ناز کردن به آنها و ناز خریدن به ما می آید.
بازدید دیروز: 8
کل بازدید :5612
این وبلاگ وابسته به سایت کوثر قدرمی باشد که متعلق به موسسه فرهنگی تحقیقاتی کوثر قدر با بیش از 18 سال سابقه فعالیت در زمینه امور فرهنگی، اکنون افتخار دارد پاسخگوی سوالات شما در زمینه های تربیتی و اخلاقی مبتنی بر فرامین اسلامی باشد. امید است با ارسال نظرات و پیشنهادات شما عزیزان، روز به روز شاهد پویائی بیشتر و بهبود اطلاع رسانی این سایت باشیم.
اخراجیها
عاشق آسمونی
دنبال عدالت
خط سوم
بسیج مظهر وحدت ملی
هر روز به روزیم
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
موهیول
روان شناسی کودک
09357004336
خانه اطلاعات
آوای عشق
باران
یک کلمه حرف حساب
نی نامه
درموردهمه چیز و همه جا
سوز و گداز
موج آزاد اندیشی اسلامی
0098
زندگی باید کرد...
ریاضیات ملکه علوم
*** تا همیشه با تو ***
(((رپ رپ رپ رپ رپ رپ )))
کوثر قدر
اندیشه آزاد
مرجع اس ام اسSMS













.jpg)




